تبلیغات
oborelahze


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :آیدا
تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1391-09:00 ق.ظ

1

در این شب زلال از خیال هیچ
نشسته ام در آشیانه بنفشه های خیس
آخر کنار پنجره ماتم
رها می کنم رنگ افسرده خویش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:شنبه 8 مهر 1391-10:08 ب.ظ

پاییز خاموش

اَرام باش
اَنجا که خاک فرو نشسته است
و کلاغ های سیاه،تضاد را به درون مایه شعر برده اند.
اَرام باش
که احساس روایت یک خواب است
و من
در بن بست این راه
بامداد را نعره یک تکثیر می دانم
و شعر را پاییزی خاموش.
شاد باش
در زیر این نقش های مهربانی
که امواج را بی خطر می دانند
و انسان را لقمه ای زهر اَگین.
اینک که پاییز خاموش می شود،
چون دستهایی تکراری در توصیف یک رفتن
که زن قداست دارد و مرد حرمت،
اما چگونه باید رفت؟
اَفتاب دیگر سوزان نیست
و نانوایی پر است از انسان های پیر.
پاییز خاموش می شود
در غیاب من
اَنگاه که کوچه را به ابدییت می برم
و انسان این اَواز پر هیاهو را
چیزی جز یک اَه نمی بینم
اَری یک اَه...
سرد و خاموش.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-10:40 ب.ظ

تقدیم به مینای خندانم

امشب برای تو می نویسم برای تو که سال ها رفته ای و صدای سازت خاموش مانده است.
سلام!امسال پنجمین سال هست که تو رفته ای و اَن درخت پاییزی را تنها گذاشته ای.درختی که من و تو اَن را هر روز تکرار می کردیم و اَن را زیبا می پنداشتیم.قدم های هر روز را گاهی تند و گاهی اَهسته تا انتهای روز می بردیم.
روز اَخردست های سردت را در دستهایم جا دادی و من مات و مبهوت تو را لبریز از درد دیدم.گوشه ای ایستادی و دنیا را همان دنیای نادیدنی را دیگر بی رنگ دیدی.
شعرم را برایت خواندم و جه زیبا گوش دادی و دست خطم را گوشه ای از دفترت جا دادی.لحظه خداحافظی اَنچنان گرم مرا بوسیدی که گویی نبودنت را می فهمیدی و اَن شب سخت تو رفتی و من فردا در انتظار تو گوشه ای ایستادم اما تو نیامدی و روز های بعد هم نیامدی...
حال که نیستی قربانی لحظه ها شده ام و اسیر در این تنهایی هر روز که هیچ کس اَن را نفهمید.
دلم هوای تو را کرده است این سال ها و این روزها و این ساعت های دلگیر پاییزی...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1391-04:52 ب.ظ

سکوت بهترین واژه

بالاترین حرمت برای انسان...

سکوت تنها صدای خداست.تمام چیزها و احساسات عمیق با سکوت شروع شده اند..سکوت نهادن دست های نادیدنی الهی بر جهان است.

و این بود بهترین واژه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-03:11 ب.ظ

یک پرسش؟

به نظر شما دوستان :قشنگ ترین واژه دنیا چیست؟

اگر جواب صحیح را بدهید "اَنچه که در ذهن من جاریست"بهترین کتابی که در زندگی خوانده ام را به شما دوستان عزیز هدیه خواهم داد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-11:35 ق.ظ

بی عنوان

اَیدا از کسالت درختان زمستان بهانه مگیر و عبور کن تا تو را چون عبوری کوتاه دوست بدارم.
خسته شده ام از بودن و نبودن از اجتماع این صداهای گنگ که متروک گشته اند  در کرانه تمام  زیبایی ها.اَیدا در ارتفاع بی خبری ها گم شدن بهتر از تماشا کردن و دوست داشت است دیگر هیچ کس همنشین قصه ی کفش های کهنه نیست هیچ کس با پای برهنه به انتظار نمی نشیند.
سلام صبح پاکی سلام صدای باد و سلام به تمامی بادبادک های بی بند که راه عبوری ندارند.اَیدا پای پنجره خواب کودک را دیدن زیباست کودک اَن انسان فهمیده ست چرا که فقط بازی را به شوق می برد می خندد و از رنج انسانی می گرید.
دیگر زمزمه کوچه شنیدنی نیست اینجا انسانی در اَستانه شب و شعر نیست.انسانی که ضجه شب را بر خود حلال کند.اینجا زخم حرامی ست از قصه حقیقت که انسان بودن تلخ است که انسان ماندن سخت است.

صدف شب های تنهایی ام مرا به تو نزدیک می کند مرا تا اَوای دریا می برد و تو را که بی مقدمه دوست می داری به دمدمه های خواب شبانه ام می اَورد.تو را دوست می دارم تو را که پرنده را بال دادی و انسان را رنج.باران که بیاید پرستو ها که بخوانند همه خواهند فهمید که تو را گفتن نمی شود...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:شنبه 25 شهریور 1391-11:23 ق.ظ

جاده یکطرفه

خیره شو به کودکی که صبح نعره هجا میزند و به قانون طبیعت پشت می کند و انگشتانش را تا انتهای درد فشار می دهد و شیره جان مادر را تهی می کند.خیره شو به انگشتان بازیگوش کودک در سینه مادر که جاده محبت را می بیند.هیچ سرزنشی نیست انگاه که شرم کلاغ های سیاه را از غریزه سالم بفهمی.انگاه که از اصالت عشق دم زنی فراموش کن بودنت را چراکه تو هیچ گاه برای خود نبودی.این جاده یکطرفه حجمی سنگین تر از پلک های یک پیرمرد است.از کوچه های بی نردبان عبور می کنم اینجا روح کوچه شکل یک نردبان است بالا و پایین دارد.خسته می شوی و به معصومیت کودکی ات می خندی چه معصومیت عمیق و دوری و باز از جاده یکطرفه عبور می کنی تا به حرفی رسی که یک ولگرد خواهد زد صبح است یا شب؟دگر تفاوتی نخواهد کرد چراکه بی قرار به تمام فضاهای مصنوعی خواهی خندید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:جمعه 10 شهریور 1391-09:11 ب.ظ

خالی از غبار

نمیدانم ایا زندگی ام بی سر گذشت است ایا تبدیل به تصویری گسسته خواهد شد ایا ملاحظه گران فرصتی دوباره به من خواهند داد.شاید سال های پیری خودم را در یک تصویر قدیمی پیدا کنم زمانی که راه رفتن را متعلق به کودکانی میدانم که از کسالت روز خسته نیستند.نمی خواهم خواب امشبم را گونه ای دیگر کنم فقط می خواهم به تو فکر کنم به تویی که زمانیست با عجله از کنارت عبور کردم و دیشب در خوابم صدایم کردی.بوسه مهربانی ات را اینجا اوردی و امشب که اسمانت زیبا بود من ان تصویر خجالت زده خویش را به یک انسان دیگر فروختم.حالتی از مبهوت بودن ندارم فقط می خواهم دلم هوای تو را کند و نمی خواهم شعار دهم برای تویی که از حاشیه خیالم نیز زیبا میگذری.می خواهم زمستان امسال را با تو باشم چه زود تنهایت گذاشتم.می خواهم ارام باشم و گذشته دیروزم رادر افتاب مهربانی تو خاک کنم.حال به تصویری فکر میکنم که فقط خودم انرا خواهم فهمید...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:چهارشنبه 8 شهریور 1391-11:07 ق.ظ

بهتِ سایه

چه كسی بود پرسید

خنده شوم رهگذرِ دیروز را

من گذشتم

وزمان آن روز در لرزشِ دقیقه ها بود

درختی خشك از آواری پنهان می رقصید

باد به خواهشِ تنهایی در آمده بود

هیچ كس صدای مورچه ها را نشنید

و خشمِ بی تفاوتی از لحظه ها ی سرد

مرا در غمی دردناك به جلو راند

من پیش رفتم

و قدم هایم از رنگِ نگاه ها خیس می شد

من در این تنهایی خوشبخت بودم

ونگاه لغزیده از پیچش نیلوفرهای تلخ را

در موجِ هر روزم رها می ساختم

شاخه های آویزان در تبسم  لبخندم

كلاهِ ماهوتی رهگذر را

از برگ انباشته كردند

من فریاد زدم

و مسیر هم چنان باقی بود

فراموشی دیروز آن خاطره شرمگین

 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1391-11:44 ب.ظ

وقتی خوابم دنیا جورِ دیگری است

در کسالتِ هر روز قالیچه دست باف را پهن کردم و خودم را به ته یک خواب بردم.گلدانی افتاد از جنسِ شمعدانی،تو بودی اما سایه ات جای دگر بود.پدرم به باز نشستگی اش می خندید و مادرم دنبال ِیک واژه شاید از جنسِ نور بود و زنی که در جست و جوی آبرو،لباسِ فاحشگی به تن می کرد و کودکی که وحشیانه کفشِ کهنه اش را پاره می کرد.از میان آرامشِ دستانم عبور کردی و مرا به خلوتِ یک خانه بردی که مورچه های آن خانه طعمِ نان را می فهمیدند وصدای تو بیخودانه در تمامی خالی ها می پیچید.تو بودی ،اما سایه ات جای دگر بود،اشیا به احترامِ تو سکوت می کردند و تو انعطافِ دستانت را در تمامی خلوت ها جا می دادی.صدایم کردی!در دستانت فرو رفتم و در احتیاجِ بودنت گم.کودکی آمد و قایقِ کاغذی اش را در دلتنگی ام جا داد تو بودی اما سایه ات جای دگر بود....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1391-08:58 ب.ظ

صدای غمگین در نبودنِ تو هموطنِ آذری ام

من بی تو میمیرم،این را گفت و گوشی را گذاشت قلب او لرزید!بعد از آن زمین...هیاهوی زمین از کدام لایه آن بود نمی دانم،زمین لرزید!سنگفرشِ کوچه های تنگ به ابدییت رفتند.پایان،ریسمانی بلند میان تنهایی ام گره می خورد.دستانم را دراز کردم تو نبودی،دستانم به عشق خندیدند.خوشه های انگورِحیاط ،سنگین افتاده بودندو خورشید در اندیشه ام محو می شد."شب بخیر"را نگفتی و رفتی .زمین لرزید!در گریه کودکی ،گم شدم کاش در کودکی ام گم می شدم آنگاه نه رفتن تو را می فهمیدم نه از هجای زلزله....زمین لرزید!آیینه شکست ،عشق شکست،گلدانی که تو برایم خریدی شکست.عروسک خواهرم گم شد،او بی عروسکش خوابِ شبانه ام را خواهد برد.انعکاسِ خاک در هوا خود نمایی می کند،هیچ رهگذری عاشقانه نمی گذرد.خواهرم نیست،مادرم نیست،پدر که سال ها رفته است هم نیست،عکس او میان کاهگل های فروریخته سقوط کرده است...پدر ،احترام به تو خشک نخواهد شد،عکس خاک خورده ات را دوباره قاب خواهم کرد،اگر درختی دوباره قطع شود...به دنبال تو می آیم،شهر بوی خاک می دهد،بوی آغاز نخستین پیدایش.کجا پنهان شده ای؟اگر باران ببارد تو چگونه گرم می شوی؟مادرم نیست،خواهرم نیست،غوغا خشم باور شده وشیونِ خاموشی امتداد ندارد.

پ.ن

زندگی یک فریب است یک بازی دلقک گونه،گاه غرق در بوسه هایش می شوی و می خندی،گاهی آرام اشک هایت را فرو می ریزی .زندگی اینگونه است باید با خاطره غمگینِ آن ساخت!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1391-12:40 ب.ظ

روزی پروانه خواهم شد

شب ،در سایه ای فرورفته از خوشبختی به عمقِ بودنت سلام کردم و در انتظارِ پیله ای از تنهایی خاموش می شدم.پیله ای خاکستری میانِ تصویرِخالی تو...بیدارم کن که آنگاه در میان معصومیت ِدستانت پروانه خواهم شد و نوازشِ دستانت را بی آنکه خود بخواهی آرام در جشنِ شبانه ستاره ها خواهم برد.ضیافتِ ستارگانی که در تداوم ِ زمان تو را می خواننددر انتهای روز و ابتدای شب.لباسی پاک بر تن کن که گنجایشِ پیله ام حجمِ سنگینی از بودن نیست....


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1391-04:44 ب.ظ

گل مریم

درختان کهنه می شوند و شهر در حیله بد نامی تکان می خورد .سرت را بالا بگیر و دستانت را باز کن،گل های مریم را برای تو اورده ام.عرقِ شرم را از روی پیشانیت پاک کن و گل هایم را بو... از بیگانگی خویش حرفی نزن و از صراحت و زیبایی گل هایم عبور کن. به دیوار تکیه می زنم ،تمام شعرهایم پشت دیوار جامانده اند.چقدر به تنهایی ام نزدیکی .من هیاهوی این کاروانِ به نعره کشیده هرروز را می فهمم،اَنها گل هایم را له کرده اند. گل هایم را برای اَمدنت خشک می کنم فقط برای اَمدن تو!بوی عطر همیشگی شان تمام نخواهد شد،روزی که به التهاب دستانت فاتح می شوند.گوشه اتاق کز می کنم و به تمامی اَواها خیره می شوم تا صدایت را از پشتِ یک برگ پاییزی بشنوم فقط صدای تو را.گل هایم را بو کن که برای اَمدنت خاک می خورند.گل هایم را در تواضع دستانت خاک کن...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1391-12:45 ب.ظ

گل داوودی

از هوش های بلند اندوه گذشتم

اَنجا

که سایه ای مرموز پنجره را باز می کرد

وصدایی که از عریانی یک فکر

می لرزید!

وتصویری که ناله کنان در بخار اَیینه گیج

می شد

چرا باید می گذشتم؟

مگر تو کیستی که رگ های وجودت

این چنین بی تاب،

مردمک های چشمم را تنگ می کند

واَزادی دستانت غرورم را ،

بی جهت خواب.

پنداشتم که چون طفلی وحشی

شب را خاموش نخواهم کرد

که تو در احساسِ هر روزم،

گل های داوودی را کاشتی

ومن

در گوشِ تو خواندم:

خواهم رفت.

اَنگاه که گل های داوودی ام

ار تنهایی فاتح می شوند.

واین چنین...

که گل هایم در رنگِ  پوچ بیهودگی شان

می میرند،می میرند،می میرند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :آیدا
تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1391-10:23 ق.ظ

رقص شبانه

افسوس که امشب

ساعت از حقیقت گمشده خویش

سخن می گوید.

گویی مجسمه ای ساکن

به ته مانده های زندگی می خندد

وشب

اَه همین شب

به اضطراب دستهایم می رود

اَنگاه که چون درخت تاک

در رقص باد می ایستم

که تو در راه شبانه ام

پوسته ای از خود جا  گذاری

هیچ مرز یگانگی نیست

ونان حرمت هر روز همان نان

واَب همان اَب

وصبح سنجیده

گویی یک وصیت همیشگی ست

که تو را در ازدحام شهر

بی نور بیدار می کند

و دستهای من بی اَنکه بلغزد

سنگین در رویای پاک تو می نشیند

شاید در خانه ما ،

پیچش نیلوفر ها همچنان

بالا رود...

و پلک هایم به نبودنت عادت.

چه دلخوشی تیره ای!

می توان اَهسته عاشق شد

می توان اَهسته مرد

می توان اَهسته

فرو ریخت ،فرو ریخت ،فرو ریخت

ودر رقص خوابها

به تماشا نشست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2