تبلیغات
oborelahze - گل داوودی


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :آیدا
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1391-12:45 ب.ظ

گل داوودی

از هوش های بلند اندوه گذشتم

اَنجا

که سایه ای مرموز پنجره را باز می کرد

وصدایی که از عریانی یک فکر

می لرزید!

وتصویری که ناله کنان در بخار اَیینه گیج

می شد

چرا باید می گذشتم؟

مگر تو کیستی که رگ های وجودت

این چنین بی تاب،

مردمک های چشمم را تنگ می کند

واَزادی دستانت غرورم را ،

بی جهت خواب.

پنداشتم که چون طفلی وحشی

شب را خاموش نخواهم کرد

که تو در احساسِ هر روزم،

گل های داوودی را کاشتی

ومن

در گوشِ تو خواندم:

خواهم رفت.

اَنگاه که گل های داوودی ام

ار تنهایی فاتح می شوند.

واین چنین...

که گل هایم در رنگِ  پوچ بیهودگی شان

می میرند،می میرند،می میرند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


How do you grow?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:52 ب.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to help with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted
keywords but I'm not seeing very good success. If you know of any
please share. Cheers!
How do I stretch my Achilles tendon?
شنبه 14 مرداد 1396 01:10 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
margeneauclair.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 07:35 ب.ظ
We are a gaggle of volunteers and opening a new scheme
in our community. Your website offered us with helpful info
to work on. You have performed an impressive process and our entire community might be
thankful to you.
محمدعلی
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:28 ق.ظ
فکر کنم توی همه ی شعرهات یه گذری از "مرگ" یا "رفتن" داری...
به هرحال تصویر زیبایی رو ترسیم کردی...
پاسخ آیدا : مرگ بالاترین نعمتی هست كه خدا به انسان داده...
شاپرک
شنبه 21 مرداد 1391 12:00 ب.ظ
شاپرک
جمعه 20 مرداد 1391 05:43 ب.ظ
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را.
رایا
جمعه 20 مرداد 1391 12:10 ق.ظ
یایاسمنگولا گولا گولا: بچه خوبه ورررر نزنه؛
تو بازیا جرررررر نزنه.....
ارغوانی
پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:35 ب.ظ
دلت دریاست میدانم...
پر از احساس بارانی...
و این زیباست میدانم...
در این ایام نورانی...
دعایم کن...
که قلبت چشمه جوشان خوبیهاست...
میدانم...
قاصدک
چهارشنبه 18 مرداد 1391 12:50 ق.ظ
امروز . . .
امروز که بیدار شدم مانند هر روز همه جا را به دنبالت گشتم. تمام اتاقم را، همه ی خانه را، حتی گوشه کنارهای قلبم را. همه جا را گشتم اما نه به اندازه ی همیشه. خیلی وقت است که رفتی. گویی دیگر برایم غریبه شده ای. دیگر ذهنم از تو پر نیست.
رو به روی آینه نشستم. لحظه ای که تصمیم گرفتم بنویسم تصور کردم شاید بد نباشد که روی صندلی بنشینم، به میز تکیه بدهم و کاغذ را مقابل آینه بگذارم و بنویسم تا هر زمان که برای حرکت که برای حرکت دادن قلمم بر روی ماغذ دچار تعلل شدم به آینه نگاهی بیاندازم، قدری بیاندیشم و به چشمانم زل بزنم. چشمانی که هرگز کسی به آنها خیره نشد.
امروز با گل های داوودی حرف زدم. مثل هر روز آنها را نوازش کردم. تو به خوبی می دانی که من چقدر با گل های داوودی سخن می گفتم. پیش از اینکه بروی، همان روزهایی که با رفتارها و کلماتت می خواستی بفهمانی که دیگر نمی مانی، به گل های داوودی همه چیز را گفتم.
آن روز گل داوودی تازه غنچه کرده بود. به او گفتم بوی غربت می دهی، بوی زننده ی فهم نخستین دروغها، بوی بی شرمانه ی جدایی ها. به غنچه گفتم نمی دانم وقتی بروی باید منتظر بمانم یا فراموش کنم. نمی دانم به چگونه بازگشتنت بیاندیشم یا چگونه فراموشت کردنت.اما گل داوودی برای اولین بار پاسخی نداد. سکوت کرد. درست مانند احساساتم در این تصمیم گیری سخت مرا به خویش سپرد. او هم مانند تو مرا تنها رها کرد. گرچه او به اندازه ی تو بی وفا نبود. هرچند دیگر با من حرف نمی زند اما هنوز جسمش در این اتاق است، در خانه، در گوشه کنار قلبم!
زمانی که خواستی بروی از تو خواهش گردم که گل های داوودی را با خود ببری اما قبول نکردی. به خاطر دارم که گفتم اگر نیایی گل های داوودی می میرند . . . ولی افسوس آن قدر خودخواه بودی که نپذیرفتی. گفتی دوباره روزی بازمی گردی!
من از آینده ات آگاه بودم. به نیکی می دانستم که دیگر باز نمی گردی و اگر هم بیایی زمانی است که دیگر من نمی توانم تو را بپذیرم.
پاسخ آیدا : قاصدك من همان دریچه بسته هستم در كنار تو و اما تو همان احساسِ زیبایی...
قاصدک
چهارشنبه 18 مرداد 1391 12:39 ق.ظ
دریا . . .
تو وسیع تری یا قلب من؟ طوفان های تو آرام ترند یا احساسات من؟
آنچه که در تو حضور دارد موجودات زنده ای هستند که حیاتشان به تو بسته است. تو به انتخاب خود آنها را در خود جای نداده ای. اما من بارها و بارها به اختیار خود عظیم ترین احساساتم را در خود غرق کرده و از بین برده ام. طوفان های سهمگین تو حتی گاهی رفت و آمد آرامت در کنار ساحل انسان های زیادی را در تو تدفین کرده است.
اگر بخواهم صادقانه نیز بگویم در من نیز چنین صورت گرفته است. تو نیز مانند من آنها را فرو می بری چون به حریم تو پا گذاشته اند. به دنبال نام و نشان بوده اند تا خود را هویدا کنند. به راستی چند نفر از آنها برای لمس آنچه که در درونت قرار دارد به سوی تو آمده اند؟ بسیاری تو را انتخاب می کنند تا با استفاده از تو به خواسته های خود برسند.

آه دریا . . .
با من حرف بزن. از گنج ها و رنج هایی که در تو قرار دارند سخن بگو. هر زمان که سکوت می کنی و می خواهی تمام آنچه که در تو اتفاق می افتد را در خود حل سازی، خصمانه ترین طوفان ها را به پا می کنی و پس از خروشان و چپاول بخش هایی از زندگی بشر، سرانجام آرام می گیری.

دریای من . . .
نمی دانم چرا هر زمان که به تو فکر می کنم یا خویش را در آغوش ساحلت تصور می کنم به جای آنکه آرام گیرم، بی قرارتر می شوم. آوای رقص امواجت، گره خوردن دستان تو در دستان ساحل بسیار دلنشین است.
اما همین ندای جان فریب و روح نواز پس از مدت کوتاهی اقیانوس احساسات وجود مرا به تلاطم درمی آورد و آرام آرام بر من زخم های عمیق و کاری وارد می کند.آرام گیر دریا، بی آنکه مرا طوفانی سازی. این طوفان های تو که به من می رسد دردهای عظیم و همیشگی در من باقی می گذارند.

دریای زیبای من . . .
قاصدک
چهارشنبه 18 مرداد 1391 12:37 ق.ظ
شعرهات به من انگیزه ی نوشتن می دن. . .
مرسی
شاپرک
سه شنبه 17 مرداد 1391 07:12 ب.ظ
بنفشه ای خوشرنگ
دمیده بود در آغوش کوه، از دل سنگ
به کوه گفتم:
شعرت خوش است و تازه و تر
وگر درست بخواهی، من از تو شاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ
"فریدون مشیری"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر