تبلیغات
oborelahze - صدای غمگین در نبودنِ تو هموطنِ آذری ام


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :آیدا
تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1391-08:58 ب.ظ

صدای غمگین در نبودنِ تو هموطنِ آذری ام

من بی تو میمیرم،این را گفت و گوشی را گذاشت قلب او لرزید!بعد از آن زمین...هیاهوی زمین از کدام لایه آن بود نمی دانم،زمین لرزید!سنگفرشِ کوچه های تنگ به ابدییت رفتند.پایان،ریسمانی بلند میان تنهایی ام گره می خورد.دستانم را دراز کردم تو نبودی،دستانم به عشق خندیدند.خوشه های انگورِحیاط ،سنگین افتاده بودندو خورشید در اندیشه ام محو می شد."شب بخیر"را نگفتی و رفتی .زمین لرزید!در گریه کودکی ،گم شدم کاش در کودکی ام گم می شدم آنگاه نه رفتن تو را می فهمیدم نه از هجای زلزله....زمین لرزید!آیینه شکست ،عشق شکست،گلدانی که تو برایم خریدی شکست.عروسک خواهرم گم شد،او بی عروسکش خوابِ شبانه ام را خواهد برد.انعکاسِ خاک در هوا خود نمایی می کند،هیچ رهگذری عاشقانه نمی گذرد.خواهرم نیست،مادرم نیست،پدر که سال ها رفته است هم نیست،عکس او میان کاهگل های فروریخته سقوط کرده است...پدر ،احترام به تو خشک نخواهد شد،عکس خاک خورده ات را دوباره قاب خواهم کرد،اگر درختی دوباره قطع شود...به دنبال تو می آیم،شهر بوی خاک می دهد،بوی آغاز نخستین پیدایش.کجا پنهان شده ای؟اگر باران ببارد تو چگونه گرم می شوی؟مادرم نیست،خواهرم نیست،غوغا خشم باور شده وشیونِ خاموشی امتداد ندارد.

پ.ن

زندگی یک فریب است یک بازی دلقک گونه،گاه غرق در بوسه هایش می شوی و می خندی،گاهی آرام اشک هایت را فرو می ریزی .زندگی اینگونه است باید با خاطره غمگینِ آن ساخت!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


How do you get taller in a day?
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:57 ق.ظ
Hmm is anyone else having problems with
the images on this blog loading? I'm trying to find out if its a problem on my end or if it's the blog.

Any feedback would be greatly appreciated.
How much can you grow from stretching?
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:34 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own weblog and was wondering what all is needed to
get setup? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any suggestions
or advice would be greatly appreciated. Kudos
Foot Complaints
شنبه 14 مرداد 1396 08:52 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Will try it out.
What makes you grow taller during puberty?
شنبه 14 مرداد 1396 01:16 ق.ظ
There's definately a lot to find out about this topic.
I love all of the points you made.
lindsaynoorani.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 06:25 ب.ظ
Hello just wanted to give you a quick heads up. The text in your article seem to be running
off the screen in Internet explorer. I'm not sure if this is a format issue or something to do with web
browser compatibility but I figured I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the problem resolved soon. Cheers
نبی
دوشنبه 13 شهریور 1391 08:00 ق.ظ
سلام عزیزم
وبت خیلی قشنگه
اگه تونستی به من یه سر بزن نظری بگذار
محمدعلی
سه شنبه 31 مرداد 1391 12:49 ب.ظ
خیلی خوب بود... استفاده از یک اتفاق به عنوان موضوع... چیزی که خیلی کم هنرمندان ما بهش توجه میکنند... میتونه شعرت رو به سمت اجتماع سوق بده... به سمت "هنر اجتماعی"
قاصدک
شنبه 28 مرداد 1391 11:08 ب.ظ
ببخشید نظر قبلی اشتباهی بود . . .

قاصدک
شنبه 28 مرداد 1391 11:05 ب.ظ
"آذرم"
خدایا چشمانم گریان شد . . .
تا کی می بایست عزیزانم زا زیر آوارها ببینم
کی قیامتت سر می آید تا دلداده های چشم به راه، انتظارشان سرآید . . .
قلب های تپیده زیر خاک به خواست تو خاموش می شود تا قلب ها جا مانده ی بیرون خاک خون شود . . .
فغان از درد دوری، دوری های ابدی
قاصدک
شنبه 28 مرداد 1391 10:52 ب.ظ
وقتی خوابم دنیا جور دیگری است . . .
پرده ی قهوه ای سوخته ی در مقابل دریچه تمام نقشه های نور برای ورود به اتاق را نقش بر آب کرده است. سنگینی و گرمای پتو به کمک بخاری آمده اند تا همه چیز را برای به خواب بردن من مهیا کنند. خستگی آنچه دیده ام مرا به خواب وامی دارد اما درد پیچیده در وجودم و کوفتگی راه رفتن های بی هدف مانع بسته شدن پلک هایم می شود. آتش چشم هایم بیش از شعله های بخاری دیواری می سوزاندم. کم کم سایه ی درخت توت خواب هایم گسترده می شود . . . . . . . . . چشم هایم ضعف رفت . . .
"یک جفت کفش سفید کتانی در امتداد جدول حاشیه ی خیابان به جلو حرکت می کند. ردیف منظم درختان چنار بر بالای جوی آب روان، نفر به نفر از کنارم رد می شوند، قد کشیده و منظم!
پارک محله ای نزدیک می شود. پنج نیمکت خالی که فقط بر روی یکی از آنها زوجی صمیمانه کنار هم نشسته اند. قصه ی تکراری دوست داشتن! مرگ لحظه ها در حرارت دستان مرد و زن!
ده متر دورتر از تب تند بی قراری، نبضی پر از دلهره عبور می کند. داستان گرسنگی حرص و ولع و جیب ها و ساعت مچی رهگذر به دام افتاده!
برق هراس انگیزی به سرعت گذشت و رگه ای از خون بر آسفالت داغ خیابان جاری شد و درندگانِ آرامشِ پیاده روی تک نفره متواری شدند.
به سمت جسم پر التهاب و افتاده بر خاک فقر و بی فرهنگی شتافتم. صدای ضعیفش کمک می طلبید. بی درنگ به طرف خیابان دویدم. جلوی ماشین زرد رنگ تاکسی را گرفتم. همین که مرد نیم جان خون آلود را نشانش دادم و از او خواستم تا او را به بیمارستانی منتفل کند، یک قدم به عقب برداشت.
مکث کردم. به طرف ماشینش برگشت. قصد کردم به دنبالش بروم و دوباره از او خواهش کنم که فریاد زد: «نمی خواهم به دردسر بیفتم و مجبور باشم یک روز تمام کارم را تعطیل کنم تا روکش صندلی ماشین را تمییز کنم.»
مات و بی حرکت ماندم! باورم نمی شد. رنگ زردی که در نظرم هر لحظه تیره تر می شد آرام و بدون هیچ نگرارنی از مقابلم گذشت.
مریم
چهارشنبه 25 مرداد 1391 12:00 ب.ظ
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
ارغوانی
چهارشنبه 25 مرداد 1391 01:03 ق.ظ
هموطن تسلیت...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر