تبلیغات
oborelahze - بهتِ سایه


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :آیدا
تاریخ:چهارشنبه 8 شهریور 1391-11:07 ق.ظ

بهتِ سایه

چه كسی بود پرسید

خنده شوم رهگذرِ دیروز را

من گذشتم

وزمان آن روز در لرزشِ دقیقه ها بود

درختی خشك از آواری پنهان می رقصید

باد به خواهشِ تنهایی در آمده بود

هیچ كس صدای مورچه ها را نشنید

و خشمِ بی تفاوتی از لحظه ها ی سرد

مرا در غمی دردناك به جلو راند

من پیش رفتم

و قدم هایم از رنگِ نگاه ها خیس می شد

من در این تنهایی خوشبخت بودم

ونگاه لغزیده از پیچش نیلوفرهای تلخ را

در موجِ هر روزم رها می ساختم

شاخه های آویزان در تبسم  لبخندم

كلاهِ ماهوتی رهگذر را

از برگ انباشته كردند

من فریاد زدم

و مسیر هم چنان باقی بود

فراموشی دیروز آن خاطره شرمگین

 

مرا تا فضای طنینِ بغض برد

من دلتنگ بودم

و نفس هایم سر گشته پرسه تنهایی ام

مرا تا عاقبتِ گریه برد.

عطری آغشته از وحشتِ شكوفه ای باز نشده

در بیهودگی ماندن

آواز مرگ می خواند.

هیچ كس تا خطوِطِ گم شده لحظه ها

پیش نرفت...

وتنهایی خود را

چون تصویری پراكنده به پرسش نبرد.

هیچ كس آواز زن را نفهمید

وفقط او رادر زمانی فریاد زد.

پنجره ها مغلوبِ مهربانی شده اند

وصداها در طلبِ مهربانی دقیقه ای

زاده

خاموش در بهتِ سایه ها

ازشتابِ هر روز

از عمقِ زاده شدنی دلنشین

تنم را مبهم در هزاران پیكر مرگ یافتم

ودر میانِ حلقه ای از ترس گم شدم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


Foot Complaints
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:42 ق.ظ
I have read so many content on the topic of the blogger lovers except
this post is actually a fastidious paragraph, keep it
up.
قاصدک
دوشنبه 20 شهریور 1391 09:30 ب.ظ
شیرین، دلنشین و نوین همراه با انگیزه برای نوشتن
قاصدک
دوشنبه 20 شهریور 1391 09:11 ب.ظ
"قفس بی رنگ"
چه زیبا پرپر می زند کبوتر سیاه در قفس اش. لبخند به دهان دارد. عجب روزی بود روزی که اسیر شد. اسیر این تنهایی بی انتها. اسیر بغض های وانشده و اشک هایی که هنوز از چشم جاری نشده بر مسیر رودخانه ی خشک صورتش ناپدید می شود. چه طور ندیده بود قلابی را که به طمع ماهی آمده بود نه کبوتر! طعمه ای می طلبید بی تفکر، بی دهان، بی اندیشه! پس چرا او را اسیر کرده بود!!؟
این اسارت دارد جانش را می گیرد. حبس کشیدن در میان خویشتن دور از انتظارش بود. اکنون به سختی نفس می کشد. گوشه ی قفس تنها و بی عار می نشیند، سر در میان بال پنهان می کند و در خیال فرو می رود. گاهی نیز سر برمیکشد و از میان میله های قفسش مراقب آسمان است تا هر وقت طغیان کرد در میان غوغا و شلوغی آسمان اندکی فریاد بکشد و بغض هایش را خالی کند. گاهی هم آن قدر این قفس گرد را قدم می زند که گویی هزاران کیاومتر طول و عرض دارد. در حالی که از بیست سانت تجاوز نمی کند!
تنها چیزی که لختی التیامش می دهد فرا رسیدن شب و تاریکی و ماه است. چرا که تأثیر این قفس بی رنگ در شب اندک می شود و هم رنگی اش با اطراف قدری آرامَش می کند؛ که هنوز هم می شود گاهی تنها نباشد!
انگار زخم هایی که شب ها با بال هایش بر ذره ذره ی وجود خود می زند واژه هایی هستند که خط به خط بر دفتر سفید دلش آنها را می نویسد و می نویسد و می نویسد تا شاید به آزادی برسد و تشییع جنازه ی باشکوهی برای آنچه که به ذهنش هجوم آورده برگزار کند و بی کفن در وجودش به خاک بسپارد.
امان از این قفس بی رنگ که نه رهایی دارد و نه حتی دیوارهایی که بتوان آنها را دید تا شاید بشود نقشه ای برای فرار از آن کشید. نبود اندک رنگی بر این حصار فریبا حتی ساده ترین تفکر یک زندانی را هم به سخره می گیرد!
شاپرک
دوشنبه 20 شهریور 1391 12:28 ب.ظ
سلام دوست من.
شعر زیبات رو خوندم.
مانا باشی.
محمدعلی
دوشنبه 13 شهریور 1391 06:23 ب.ظ
نتونستم با شعرت ارتباط برقرار کنم...
sima
چهارشنبه 8 شهریور 1391 10:52 ب.ظ
عطری آغشته از وحشتِ شكوفه ای باز نشده

در بیهودگی ماندن

آواز مرگ می خواند.

شعرت قشنگه اما رقص شبانه یه چیز دیگست.
مورچه های شعرات رو خیلی دوس دارم ببینم حتما نشونم بده البته امیدوارم از اون مورچه زردای کوچولو باشه نه اون شاسی بلندای سیاه.
اخر شعرت هم قشنگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر